أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

24

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

جبرئيل گفت : بوى ماشطهء « 1 » دختر فرعون است كه زنى مؤمنه بود و ايمان پنهان داشتى روزى سر دختر فرعون به شانه ميكرد شانه از دستش بيفتاد گفت : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، و شانه برگرفت ، دختر فرعون گفت : پدرم را خواستى ؟ - گفت : نه كه خداى خود را و خداى تو و خداى پدرت را خواستم ، گفت : پدرم را بگويم ؟ - گفت : هر چه خواهى كن ؛ برفت و پدر را بگفت ، فرعون او را بخواند و گفت : خداى تو كيست ؟ - گفت : ربّ السّماوات و الارض ؛ خداى آسمان و زمين ، فرعون بفرمود تا حوضى از مس بساختند و آتشى عظيم برافروختند و فرزندان آن زن را يك يك در آتش مىانداختند در پيش او ، تا نوبت به آخرين فرزند او رسيد و آن كودكى شيرخواره بود آواز داد و گفت : اصبرى يا أمّاه فانّا على الحقّ ؛ اى مادر صبر كن كه ما بر حقّيم ، او را در آتش افكندند و مادرش را از پس او ؛ اين بوى سوخت « 2 » ايشان است . و امّا صاحب جريح ، ابو هريره روايت كرد از رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه مرد عابدى بود در صومعهء ؛ وى را جريح گفتندى مادرش روزى بيامد تا بر وى سلام كند او را آواز داد و گفت : يا جريح ؛ او نماز ميكرد با خود انديشه كرد كه أختار صلاتى على أمّى ؛ نماز را بر مادر اختيار كنم ؛ نماز نبرّيد و جواب نداد ؛ مادر برفت و ديگر باره بازآمد هم در نماز بود جواب نداد ، سيم بار بيامد هم جواب نداد ، مادر دلتنگ شد گفت : خدايا او را از دنيا مبر تا آنكه زنان ناپارسا در وى نگرند اندرين شهر ، و بنزديك صومعهء وى شبانى بود كه گوسفندان چرانيدى و بشب با دير وى شدى روزى زن ناپارسائى از شهر بيرون آمد آن شبان با وى فساد كرد زن آبستن شد زن را گرفتند كه اين كودك كراست ؟ - گفت : صاحب اين صومعه را ، مردم از شهر بيرون آمدند و صومعهء او را خراب كردند و او را پيش پادشاه شهر بردند ، چون بمحلّهء زنان ناپارسا رسيد ايشان بنظاره بيرون آمدند او در نگريد ايشان را ديد ، دانست كه دعاى مادر بوى رسيد ، بخنديد مردم گفتند كه : اين مرد زانى است نديدى كه هيچ جاى نخنديد مگر بمحلّهء زنان ناپارسا ، چون او را پيش پادشاه بردند و حال او عرض كردند ، گفت :

--> ( 1 ) - در بعضى نسخ : « مشّاطه » . ( 2 ) - در بعضى نسخ : « سوختن » ؛ و « سوخت » مصدر مرخّم است ؛ مخفّف سوختن .